یکی از معماران میدان ارگ
کد خبر: ۲۱۴۴۳۳
تاریخ انتشار: ۳۰ فروردين ۱۳۹۵ - ۱۴:۰۷ 18 April 2016

به نقل از روزنامه پیام ما کرمان، معماران شاید تنها کسانی باشند که نتیجه کارشان پیش چشم خلایق است و آن چه که با دست و پنجه آن ها آفریده می شود تا سال های سال باقی می ماند و همه می گویند و تعریف می کنند از دست و پنجه مردانی که در سالیان گذشته با چوب و آهن و سنگ و آهک و خاک در ظاهر بی روح، بنایی ساخته اند که روح در آن به پرواز درمی آید.

درک نقش معماران ،حداقل در کرمان، کار سختی نیست. کافی است که یک پیاده روی کوتاه در مرکز شهر داشته باشی تا سردر کتابخانه مرکزی، سردر موزه صنعتی را ببینی. یا مسجد جامع و مسجد ملک را مرور کنی. تا برسی به میدان ارگ، تاق های دور آن را مشاهده کنی. میدانی که می رود تا در تاریخ این شهر بنشیند. عمر برخی بناهای اطراف آن به دوره پهلوی اول می رسد و جدیدترین سازه آن تاق های است که دور تا دور این میدان را در بر گرفته و آن را به دژی زیبا تبدیل کرده است؛ از تاریخ برپایی این سازه 40 بهار می گذرد.

یکی از معماران این سازه، حاج علی شعاعی است. حاج علی از نوجوانی بنایی را آغاز کرده و تا همین چند سال پیش هم به این کار مشغول بوده است. شعاعی هم در ساخت شهر و خانه دستی بر آتش داشته و هم در آبادانی مسجد و مدرسه.
و چه زیباست در شهری قدم زدن و از پس این همه سال دست رنج خود را دیدن!

حاج علی از تاق هایی می گوید که ستون هایشان بدون آهن و فولاد سرپا ایستاده اند و درباره تاق هایی که در در میدان مشتاق در حال شکل گیری است می گوید:« ستون های مشتاق از این ستون ها بزرگ تر است و ستون های میدان ارگ ظریف تر. ولی خُب مردم هر دوره و زمانه ای یک جور معماری را می پسندند.» و جالب است که بر خلاف بسیاری هم سالانش کارِ دست امروزی ها را نفی نمی کند و در روزگاران گذشته توقف نکرده است.

میدان ارگ، میدان خاطره ها

1- سال 1355 به همراه 3 استاد دیگر و تعدادی کارگر سازه های دور میدان ارگ را می ساختیم. کار ساخت این تاق ها یک سال طول کشید. در این تاق ها آهن به کار نرفته است. فقط آجر و سیمان است. آن روزها کاربرد آهن زیاد، باب نبود. اما با همه این احوال، همچنان محکم و پابرجا باقی مانده است. با این که بارها ماشین ها به تاق هایی که اول خیابان گنجعلی خان(تجلی) قرار دارد ضربه زده اند. بابت هر تاق 30 تومان دست مزد می گرفتم. یادم است که اواخر آذرماه هوا آن قدر سرد بود که سیمان توی دستم یخ می زد. آن قدر سوز می آمد که نقش از روی آدم می رفت. اما ما جوان بودیم و فقط به کار فکر می کردیم. خاطرم است حین کار ما استاندار وقت برای بازدید به میدان ارگ آمد و با پیمان کاران صحبت کرد.

2- بنایی را در سن 16 سالگی شروع کردم. قبل از آن چند سال مدرسه رفته بودم. کارهایی از جمله در و پنجره سازی را هم دو سه ماهی تجربه کرده بودم. یک ماه کار کردم و روزی 5 قران می گرفتم. بعد به مغازه ابزار فروشی محمد تاج الدینی که نوحه خوان هم بود رفتم. او هم روزی 5 قران می داد که برایم صرف نمی کرد. به نقاشی پرداختم. استاد نقاش یک درب را به من نشان داد. گفت این درب را سمباده بکش. درب هم حسابی زنگ زده بود. از صبح تا عصر مشغول سمباده کشیدن بودم. عصر پرسیدم:«اوستا چند می دی؟» گفت:«چند می خواهی؟ بیا این 5 تومن رو بگیر و برودیدم این جوری نمی شود. نقاشی را هم رها کردم و رفتم بنایی. بنایی روزی 2 تومان می دادند. برای من هم که 16 سال بیش تر نداشتم روزی 2 تومان خیلی زیاد بود.خیلی زود علاقه مند شدم و کار را یاد گرفتم.

 -3آن روزها بنایی مثل حالا رونق نداشت. روز اولی که استاد شدم کار با خشت و گل بود. آجر بود اما مردم توانایی خرید آن را نداشتند. تک و توکی خانه آجری در کرمان بود که مال ثروتمندانی مثل آگاه و هرندی و ارجمند و… بود. بقیه خانه ها خشت و گلی بود. روزی 5000 خشت را باید کنار و روی هم می چیدیم تا در حد استاندارد کار کرده باشیم. زمین را می کندیم تا به زمین سفت(سخت) برسیم که به آن غرقی گفته می شد. آب لوله کشی هم که نبود. یک نفر باید آب از چاه می کشید. یک کارگر خشت درست می کرد. یک کارگر گل روی دیوار می ریخت و به همین ترتیب کار انجام می گرفت. در حین کار برای این که خسته نشویم، شعر می خواندیم که:«گِل بکش ای گِل کش نیکوسرشت/حق تعالی نام تو گِل کش نوشت»

 -4یادم است برخی از عصرها که از کار فارغ می شدیم، برای بچه ها با رفقا مسابقه تخم مرغ خوری می گذاشتیم. هر کس تخم مرغ بیش تری می خورد برنده بود و طرف مقابل باید پول تخم مرغ ها را می پرداخت. من ده تا تخم مرغ را می خوردم. پول 10 تخم مرغ یک قران بود.

5- حدود سال 1345 بود که با حاج آقای شاه میرزایی(معمار و پیمان کار آموزش و پرورش) آشنا شدم. برادرم من را به او معرفی کرده بود. یک روز به دفتر کار ایشان رفتم. مدرسه ای را در یکی از روستاهای اطراف کرمان به من نشان داد و گفت باید به این روستا بروی و کف کلاس را موزاییک فرش کنی. من هم به میدان مشتاق رفتم تا ماشین بگیرم و به آن روستا بروم. ماشین هم مثل حالا زیاد نبود. بالای یک کامیون نشستم و به روستای مورد نظر رفتم. یک کلاس 4*7 متر بود که همه بچه های روستا اعم از دختر و پسر در آن درس می خواندند.
خلاصه کارم را ساعت 3 بعد از ظهر تمام کردم و به کرمان برگشتم. نیم ساعتی به غروب آفتاب دم در دفتر آقای شاه میرزایی به انتظار نشستم. شاه میرزایی از راه رسید و وقتی ما را آن جا دید با تعجب پرسید:«مگر شما برای تعمیر مدرسه نرفتید؟» گفتم:« چرا رفتم. کارم را انجام دادم و برگشتم.» او هم از کار و سرعت عمل من خیلی خوشش آمد. بعداً برادرم پیشنهاد داد که با دختر آقای شاه میرزایی ازدواج کنم. با خانواده به خواستگاری رفتیم و قسمت شد و ازدواج کردیم.

 -6حرم امامزاده شهداد را من سنگ فرش کردم. در ساخت بخشداری شهداد هم مشارکت داشتم. در مدارسی در چترود و راور و کوهبنان هم کار کردم. بعد از انقلاب هم که مدارس شهدا در حال ساخته شدن بود. اکیپ ما با آقای عطا احمدی هم همکاری می کرد. من در مدرسه ای در خیابان میرزاآقا خان – که زیر نظر عطا احمدی ساخته می شد- بنایی می کردم.

 

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار