در آستانه زلزله بم
ضرب زندگی با شور و حرارت مردم بم برای زیستن، آهنگی گوش نواز را در ضربان کوچه پس کوچه های این شهر تاریخی می نوازد، باد دسته گل عروس بم را می رقصاند و ندا بر می آورد، اینجا بم است و زندگی در آن جریان دارد.
کد خبر: ۵۴۳۳۰۱
تاریخ انتشار: ۰۴ دی ۱۳۹۶ - ۱۲:۱۳ 25 December 2017

 

به گزارش ایرنا، نسیمی خنک برگ های زرد رنگ نخل های سر به فلک کشیده را تکان می داد، آسمان آبی لاجوردی از پس ابرهای سپیدی که سراسرش را پوشانده بودند رخ می نمود، حرکت خودروها و عابران پیاده در مغازه های خیابان و بازار و عطر غذا که از پنجره خانه ها در فضای کوچه و خیابان پخش می شد، هوش از سر هر گرسنه ای می ربود و فریاد می زد، زندگی بعد از گذر 14 سال از تخریب زلزله ای ویرانگر در بم جریان دارد.
دیماه بود و من برای یادآوری خاطراتی تلخ اما مهم، دوباره سفر به بم شهر ارگ استوار، شهر نخل های پربار، دارالصابرین و دیار مردمانی صبور را برگزیده بودم، قدم زدن در پیاده روهای شهری تاریخی با مردمی خونگرم و لهجه ای شیرین و البته هوایی خنک و مصفا، صفایی دوچندان داشت، صدای هلهله و شادی که از کمی آنطرف تر به گوش می رسید مرا به داخل کوچه ای خاکی دعوت کرد، صدا از پنجره خانه ای محقر اما با صفا بیرون می آمد، انگار برگ درختان نخل سر به فلک کشیده حیاط خانه نیز در شادی صاحبانش شریک بودند و به بهانه هر نسیم می رقصیدند، کمی بعد خودرو گل آذین شده ای جلوی خانه ای ایستاد و داماد با کت و شلواری اتوکشیده از آن پیاده شد و در خودرو را برای پیاده شدن عروس که حالا قرار بود به رسم مردم این منطقه در مراسم حنا بندانش شرکت کند، باز کرد.
کمی بعد وقتی که کوچه آرام گرفت، متوجه دست گلی شدم که روی خاک کوچه افتاده بود، دست گل خاکی عروس که حالا داماد را برای یافتنش به بیرون خانه کشانده بود، ذهن مرا به 14 سال قبل و سرگذشتی که از زبان یک دوست شنیده بودم هدایت کرد، درست زمانی که تازه یک هفته از زندگی مشترک کمیل و مریم می گذشت، شبی تاریک و سرد و داستانی تلخ که مسیر زندگی شان را تغییر داد.
تاریکی شب و سرمای سوزناک هوا، گرمی کانون خانواده ام را در اتاقی کوچک و قدیمی بیش تر از همیشه نشان می داد، بوی چای تازه دم در قوری چینی بند زده روی سماور گوشه اتاق، نفسم را از عطر بودن تازه می کرد سرم به صحبت و خاطره های روزگار جوانی پدر همسرم گرم شده بود که در اتاق باز شد، مادر همسرم با ظرفی وارد اتاق شد، از جایم بلند شدم و به قصد کمک به او در را باز نگه داشتم، بوی آبگوشت داخل قابلمه، مشامم را نوازش داد و بر گرسنگی ام افزود. با کمک همسرم سفره شام را کشیدیم همه چیز برای یک زندگی مهیا بود، پدر همسرم بسم الله گفت و همه شروع به خرد کردن نان داخل کاسه های آبگوشت کردیم، لقمه اول را که به دهانم گذاشتم صدایی مهیب و تکانی شدید دلم را لرزاند، همه به ناگاه از جا بلند شدیم و به سمت در ورودی دویدیم این چندمین مرتبه بود که در هفته گذشته زمین در بم می لرزید، سراسیمه به سمت کوچه دویدیم همه همسایه ها وحشت زده و سراسیمه بودند هر کس چیزی می گفت، یک نفر می گفت خدا رحم کند تا به حال سابقه نداشته این همه پشت سر هم زلزله شود دیگری می گفت اینها پس لرزه زلزله دیروزند و جای نگرانی ندارند برخی هم معتقد بودند این لرزه ها شاید پیش لرزه زلزله ای بزرگ ترند.
آن شب خیلی ها در خیابان و کوچه خوابیدند آقا جواد همسایه روبروی خانه مان مردی میان سال بود او می گفت بچه ها و همسرم را امشب داخل مینی بوس می خوابانم این طور خیالم راحت تر است، محمد آقا دیگر همسایه مان می گفت من سرما را ترجیح می دهم چادر می زنیم و داخل چادر می خوابیم.
بعد از اندکی من، همسر، پدر و مادرش به خانه برگشتیم و از پدر و مادر همسرم خواستیم که آنها هم در اتاق های آنطرف حیاط که حالا ما در آنها سکونت داشتیم و نوساز بودند بخوابند و آنها هم پذیرفتند با هم به سمت اتاق های آنطرف حیاط رفتیم، خانه پدر همسرم خانه باغی قدیمی با اتاق هایی دورادور حیاط بود.
آن شب وقتی می خواستم برای خوابیدن داخل اتاق جایی را انتخاب کنیم به همه توصیه می کردم زیر لوستر وسط اتاق نخوابند فکر می کردم ممکن است زلزله لوستر یا سایر وسایل را بیندازد.
بالاخره همه خوابیدیم ساعت حدود پنج و 26 دقیقه صبح روز جمعه پنجم دی ماه، پتو را کاملا دور سر و بدنم پیچانده بودم که صدایی مهیب مرا به خود آورد به محض اینکه اراده کردم از جایم بلند شوم، زمین لرزید و سقف فروریخت، کمی بعد هیچ صدایی به گوش نمی رسید حالا من بین پتو زیر خروارها خاک زنده زنده دفن شده بودم، زمان می گذشت و من گاهی از هوش می رفتم و دوباره با تکانی دیگر از پس لرزه ها متوجه موقعیتی که در آن گرفتار شده بودم می شدم.
راهی برای تکان خوردن نداشتم، بدنم سرد و کرخت شده بود پس لرزه های پشت سرهم، خاک و آجرها را اطراف و روی بدنم بیش از پیش کیپ می کرد ساعتی بعد با صدای گریه برادر همسرم به خود آمدم و متوجه شدم که سراغ ما را می گیرند نگران خانواده ام بودم فکر می کردم فقط خانه قدیمی ما فروریخته، ضربانم کند می زد و نفسم به سختی بالا می آمد دوباره از هوش رفتم، وقتی چشم هایم را باز کردم خودم را بالای یک وانت روی تعدادی جنازه یافتم، نمی توانستم حرکت کنم بدنم کرخت شده بود پاهایم را حس نمی کردم، ساعتی صبر کردم پاهایم شروع به گز گز کردند و بعد از اندکی آرام آرام خودم را تکان دادم سرم را بالا گرفتم، نمی دانستم کجا هستم همه چیز با خاک یکسان شده بود فقط نخل ها همچنان ایستاده بودند.
ترس وجودم را فرا گرفته بود نگاهی به آن همه جسد زیر دست و پایم انداختم و از بالای وانت پایین آمدم، نمی دانستم باید از کدام طرف بروم حالا که عمق ویرانی زلزله را می دیدم نگران همه اقوامم بودم، از بین باغ های اطراف، مسیرها را به سمت خانه مان حدس می زدم و کم کم جلو می رفتم نفسم یاری نمی کرد گاهی می نشستم و دوباره به راه ادامه می دادم، همه خانه ها فروریخته بودند، به حدود خانه مان که رسیدم خبری از کوچه با صفایمان نبود، برخی از همسایه ها را دیدم که مشغول کندن زمین بودند، همه گریه می کردند و بر سر و رویشان می زدند، مات و مبهوت و سراسیمه خانه مان را از روی درخت بلند نخلی که وسط حیاط خودنمایی می کرد شناختم، سراسیمه وارد حیاط شدم. به دنبال همسرم به سمت جای اتاقی که شب در آن خوابیدیم حرکت کردم، از دور پتویی را دیدم که روی تلی از خاک پهن شده بود به سمت پتو رفتم چی می توانست باشد با اکراه پتو را کنار زدم، شوکه شدم همسرم آرام خوابیده بود خدای من چی بلایی سرش آمده؟ نه او خوابیده است صدایش کردم، مریم، مریم، فریاد زدم مریم، اما انگار خوابش خیلی سنگین بود آنقدر که ناله های مرا نمی شنید تنفسش دادم اما انگار او نمی خواست از این خواب سنگین بیدار شود، کنارش نشستم و زار زار گریه کردم، سرش را روی پایم گذاشتم و به دسته گل عروسی مان که پر از گل های رز طبیعی بود خیره شدم، همسرم آن را به درخت وسط حیاط آویزان کرده بود که خشک شود و آن را یادگاری نگه دارد، نسیمی خنک دسته گل را تکان می داد و من برای همسرم درد دل می کردم، نمی دانم زمان چطور گذشت.
فردای آن روز اقوام و خویشان آمدند و پیکر همسرم و خیلی های دیگر را برای دفن بردند.
بعد از دو روز اکیپ تفحص شهدا برای یافتن پیکر پدر و مادر همسرم آمدند خیلی جستجو کرده بودیم اما آنها را نمی یافتیم یکی از اعضای گروه با کمی آب وضو گرفت و زیر لب دعایی خواند و بعد با انگشت نقطه ای از حیاط را نشان داد و گفت اینجا را بکنید، کمی بعد پیکر پدر و مادر همسرم زیر دیوار بلند حیاط روی سجاده هایشان پیدا شد.
آن روز آقا جواد همسایه مان را دیدم که برای بردن لودر به راننده التماس می کرد، همسایه ها به او اعتراض کردند که تا وقتی عزیزان ما زیر خاک مانده اند تو چطور برای بیرون کشیدن مینی بوس این همه سراسیمه ای و بعد چشمان اشک آلود او یادمان آورد که خانواده 6 نفره او آن شب داخل مینی بوس خوابیدند، حالا مینی بوس زیر خروارها خاک و آجر ساختمان خانه جواد آقا مدفون شده بود.
خواهر همسرم و شوهرش نیز وسط خانه شان لای پتو آرام خوابیده بودند و معلوم نبود بر سر فرزندانشان چه آمده، این اولین باری بود که خواهر همسرم را آرام و فارغ از احوال فرزندانش می دیدم.
آه تلخی کشیدم، اشک های زیادی در بم بر خاک چکیده و می چکد و من با یادآوری این حکایت، اشک های کمیل را به یاد آوردم آن زمان که این حکایت دردناک را برایم زمزمه می کرد و آرام می گریست.
روزگار سختی بود اما گذشت، هر چند که یادآوری اش هنوز دل هر شنونده ای را می رنجاند اما حالا کمیل زنده است و برای ساختن بمی که روزگاری با خاک یکسان شده بود تلاش می کند او از اهالی دیار دار الصابرین است.

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار